|
بیا دنیا بسازیم نه با دنیا بسازیم
|
اینجا دلا ابرینو میخوان ببارن انگاری
خسته شدن از عاشقی میخوان ببازن انگاری
پراشونو شکسته غم موندنین توی قفس
بیاد بسوزن اینجوری تو آتیش عشق وهوس
یه عمر عذابو بیکسی اخرشم حبس ابد
شدن اسیر ماتمو روبه روشون غم شده سد
عشقی که زندگی میداد حالا شده بلای جون
پرا همه شکستنو زندگی شده رقص جنون
کاشکی میشد میپرسیدم که ای دلا لیلی چی شد
تمومه عمرو جونمی دوست دارم خیلی چی شد
هر جا بری باهات میام تویی بهشت باورم
همیشه پیشت میمونم تویی همیشه یاورم
چی شد بریدی دلکم رفتی وگوشه گیر شدی
برو... ولی بدون گلم خیلی بهونه گیر شدی
چیه این خون که تو رگهای منه
چیه این غم که رو لبهای منه
چیه این سکوت بیجا که لبام
نمیخواد با کسی حرفی بزنه
دنیامون مثل سرابه آدما
آرزو نقشه بر آبه آدما
کی به غصه باز نشسته روبروم
هرچی حرفه گره خورده تو گلوم
رو لیوان جای لبات به من میگن
حیف از این عمری که تو کردی حروم
وقتی چشمام جاتو خالی میبینه دلم از جا کنده میشه تو سینه
دل من هوای گریه میکنه وقتی تنهایی کنارم میشینه
دنیامون مثل سرابه آدما
آرزو نقشه بر آبه ادما
با تو بودم بی تو مردم میدونم
چوب سادگیمو خوردم میدونم
رقیبان خنده،تو را قهر اومدی
روزا دست شب سپردم میدونم
ارزو.....................
نه عشقی نه شوری نه حالی
نه حرفی جوابی سوالی
نه دستی که مرا دستی بگیرد
به روزی و به ماهی و به سالی
تب غم گرفتم به دامن خدایا
نکرده زمانه چه با من خد ایا
باز هم شکر باز هم شکر باز هم شکر الهی
نظر کن به حال بی پناهی
در این چشم من نه اشکی که بریزم
در این شهر غربت نه پایی که گریزم
دل کس نسوزد بر این قلب شکسته به هر در زدم همون بوده که هستش
رفتنت رفتن باده به دیار سر سپردن
به یه جای بی نشونه رفتن و تنهایی موندن
تو یه بره نجیبی همنشین گرگ سیری
تو گل تازه شکفته که تو دست باد اسیری
تو دلت شوق نجیب موندن
تو سرت هوای سرد رفتنه
تو چشات اشک لطیف دیدنه
آرزوت یه حرف خوب شنیدنه
لحظه های انتظار طپش دلواپسی
وقت خوبه رفتنه واسه مرگ بی کسی
تو نذار که گم بشی توی گرداب گناه
نمیگیره دستتا دست خسته کسی
پشت این درهای بسته ی سکوت
دست تو خسته ترین خسته هاست
تو مسافری تو این شهر غریب مقصدت همیشه پشت لحظه هاست
تو دلت شوق نجیب موندن
تو سرت هوای سرد رفتنه
تو چشات اشک لطیف دیدنه
آرزوت یه حرف خوب شنیدنه

تو نجیب و سر به راهی تو مثل راهب پاکی
اما آلوده عشقی تو که از تبار خاکی
تو مسافری به ظلمتتوی شبهای سرد و تاریک
واسه تو نمونده راهی توی این جاده باریک
تو نباید که بمونی تو غبار بی نشونی
تو کنیز زر خریدی آخرش تنها میمونی
شب تو زخمیه عشقهانتظار سرنوشته
شب تو سحر نداره از تو این جاده گذشتن
دلتا زدی به دریا تو باید بری از اینجا
این جا جای موندنت نیست برو تا طلوع فردا
دل من برات میسوزه میگه این عمره دو روزه
زندگی سرد و سیاهه دلتو چه بی گناهه
تو نباید که بمونی تو غبار بی نشونی
تو کنیز زر خریدی آخرش تنها میمونی

غزل سرد زمین توی تنهایی میاد
آسمون ای آسمون دل من تو را میخواد دل من تو را میخواد
یه طرف خورشید تنها
یه طرف سایه دشمن
یه طرف خنجر و تیره
یه طرف وحشت مردن
آسمون خوب و نجیبی و تو بی رنگ و فریبی
ندارم مهلت موندن نفسم تنگه تو سینم
شوق پروازی نمونده من اسیر این زمینم
واسه ی کفتر خسته در آسمون را بستن
دم چشمه لب تشنه با یه دنیا غم نشستم
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
قناری های نغمه خون یکباره افسرده شدن
وقتی تو رفتی نازنین فرشته سر نمی زنه
به شهر سوت و کورمون پرنده پر نمی زنه
ستاره ها تو آسمون یکی یکی خاموش شدن
عشق و صفا و آرزو همگی فراموش شدن
دستانم تشنه ي دستان توست
شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم
با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم
زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
یادت در ذهـــــــنم و عشقت در قلبم
و عطر مهربانیت در تمام وجودم هست
عزیزم محبت را در پـــاکی نگاهت
و صــــــــداقت را در وجود مهربانت معنی کردم
و بدان زیباترین لحظه هایم
در کــــنار تو بودن است .......
ღღღღღღღღ
زندگی بی عشق همچون دریای بی حاصل است
حاصل هستی همین عشق است و باقی باطل است
زندگی بی عشق سراپایش نمی ارزد به مفت
آن که عمرش را فدای عشق سازد عاشق است
خداوندا چرا دنیا خرابه
همش مکر و همش رنگ سرابه
چرا اون آرزوهای طلایی همش خوابه همش نقش بر آبه
پدرهامون که تو تنهایی مردند زبوی زندگی خیری نبردند
اونا که آدما را میشناسن چرا ما را به این دنیا آوردند
به هر جا بنگری به آب و در و دشت
نمیبینی به جز چها و شش و هشت
همه مردم سراشون تو حسابه
فقط حرفای خوب توی کتابه
خداوندا دلم خون دلم بود پریشونم پریشونم پریشون
از این عمری که طی کردم به سختی پشیمونم پشیمونم پشیمون
حالا که شد دلم پاره پاره پشیمونی دیگه فایده نداره
دلم میخواد که تو گهواره بودم میکردم زندگی از سر دوباره

خداوندا تو میدونی و قلبم ......
چرا حالم چنین زار و پریشونه.....
درختم ای خدا بی خاک و ریشه......
خزان پرورده خواری تنگ بیشه.....
نمیدونم که آغازم چه سان بود.....
نمیدونم که پایانم چه میشه........
گمون میکنم که این زندگی قماره همش باخته ام ،یه بار دست خوب نداده....
گمون میکنم نوشتی به غم ای خدایاااا،تو سرنوشتم...
گمون میکنم هوای خونه ام نخواست بی تو سرنوشتم را.....![]()
روح من آن کوه هست دلم آن قلعه ی سرد
که ندارد به درون عرص شکست
هر دم از جوشش خشم یا غم و کینه و مهر
میرود برج دلم دست به دست
آه ای عشق و امید ای فاتح، فتح کن قلعه فولاد دلم
به لبم کینه و نفرت پوسید برس ای عشق به فریاد دلم

من آن خاکستر سردم که در من شعله ی
همه عصیانهاست![]()
من آن دریای آرآمم که در من فریاد
همه طوفانهاست![]()
من آن سرداب تاریکم که در من آتش
همه ایمانهاست![]()
از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی کریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست
به مرگی جان میسپارم که از آن من نیست
من سلامی بی جواب بوده ام
طرح و هم اندود خوابی بوده ام
زاده ی پایان زورم ،زین سبب
راه من یکسر گذشت از شهر شب
چون ره از آغاز شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت
به دنبال چه میگردم شب و روز
چه میجوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
زجمع آشنایان میگریزم
به کنجی میخزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود میدهم گوش:
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که میسوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر زدست غیر فریاد
خدارا،بس کن این دیوانگی ها

همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتنـد
همه رفتند کسی دورو برم نیســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
چنین بی کس شدن در باورم نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
اگه این اخرا این عاقبت بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
به جز افسون هوایی در سرم نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
همه رفتند کسی با ما نمو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدش
کسی خط دل ما را نخو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدش
همه رفتند ولی این دل مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا را
همون که فکر نمی کردیـــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سو زو نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدش
عجب بالا و پا یین داره دنیـــــــــــــا
عجب این روزگــــــــــــــــــــــار
دل سرده با مـــــــــــــــــا
خیال کـــــــــــــــــردم
که این گوشـــــه
کنـــــــــــــاره
یکــــــــی
د ا ر ه
هوای
مـــا
را
خدایا زندگی یک سر چرا نیرنگه
خدایا دل چرابینوای تنگه
چراغ مهربونی بی فروغه وفا حرفه صفا هرزه وفاداربی دروغه
برای دل براه غم سبکباری دروغه
دیگه بکارت کاری ندارم چشم وفا وهم یاری ندارم
دلا خو کن به غم خوردن که غمخواری نداری
وفا حرفه صفا هرزه وفا داری دروغه
خداوندا در زمان بی پناهم
رهروی گم کرده راهم
بیگناهم بی گناهم ای خدا ای خدا
یا رب دیگر از خود میگریزم با دل پر غم میگریزم اشک غم تا کی بریزم ای خدا
عاشقی سرگشته ام در دشت هستی
مانده ام در بین راه بت پرستی،وارهانم از شب تار جدایی و شوقی به سوی روشنایی
دیر گاهی است که تنها شده ام
قصه ی غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است.. باز هم قسمت غمها شده ام
چشمانم را بخدا خاک کنید....... .تا نبینم که چه تنها شده ام
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که زبس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من زسر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چو من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
چه رسوا منم آه شبها منم یار غمها منم در زمونه ![]()
به او مایلم اشک وغم حاصلم مرغ دل مانده بی آشیونه![]()
لاله ی خون جگر در بیابون منم![]()
بی پناهم چو آهوی صحرا![]()
کفتر جفت من پر زنون رفته و![]()
میخورم خون دل ای خدایا![]()
به آسمونها به کهکشونها حکایتم چه گویم![]()
به ملک هستیبه جز خدا من شکایتم نگویم![]()
چو تنها شدم نای بینا شدم دوده صحرا شدم ای زمونه![]()
فنا گشته ام بی پناه گشته ام دورم از دارو از آشیونه![]()
لاله ی خون جگر در بیابون منم بی پناه چو آهوی صحرا![]()
کفتر جفت من پرزنون رفته و میخورم خون دل ای خدایا![]()
به آسمونها به کهکشونها حکایتم چه گویم![]()
به ملک هستی به جز خدا من شکایتم نگویم![]()

جدایی؟؟
من وتو کفتر یک لونه بودیم
منو تو آب یک رود خونه بودیم
من و تو بسته بودیم هر دوپیمون نمی دونم کدوم کافر زهم کرده جدامون
مرا روزی که تنها آفریدند گمونم بهر غمها آفریدند
میون درد و غم هستم گرفتار
برو جون دلم خدانگهدار
خدای من نگهدار تو باشه
که عشق و عاشقی کار تو باشه
عزیزم یادته دوست یادته دوست نبینم در زمونه داغته ای دوست
نمی دونی چه سخته این جدایی
به چشمونم به راهه تا بیایی
اگر از هجر تو گریونم ای یار
برو جونه دلم خدانگهدار
آدما....
آدما از آدما زود سیر میشن آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما ادما تنها میذارن
من و دیگه نمی خواهی خوب میدونم تو کتاب دلت اینا می خونم
یادته اون عشقه رسوا یادته
اون همه دیونگی ها یادته
تو میگفتی که گناه مقدسه اول و آخر هر عشق هوسه
آدما آخ آدمای روزگارچی میمونه از شماها یادگار
دیگه از بگو مگو خسته شدم من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی خواهی بمونی توی این خونه چشم تو دنبال چشمای اونههمه ی حرفای تو یک بهونه است
اون جهنمی که میگن این خونه است
صدا پیچید زهر گوشه شقایق که دوران وفا افسوس بگذشت بگذشت.......
گلی که خود بدادم پیچ وتابش به آب دیدگانم دادم آبش
به در گاه الهی که روا بو گل از من دیگری گیره گلابش
قسمت من غم بود محنت عالم بود سهم من از تقدیر ماتم بود
این همه غم خوردم باز کم بود
آخ که دلم تنگه آخ مگه دل سنگه زندگی با آدم بدرنگه
عشق و وفاداری نیرنگه
اگه که یار یار نباشه اگه وفادار نباشه مگه بازم میشه آدم زهستی بیزار نباشه
بی کس؟؟
ای کبوتر بی پناهم تیره بختم رو سیاهم
در انتظارم پس کو یارم امشب گذر کن از اشک چشمم از حال زارم او را خبر کن
ناله سحر کن
از اشک چشمم از حال زارم او را خبر کن ناله سحر
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چون است و آن چون
یکی را میدهی صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون
ای کبوتر غم بر دلم نشسته بال و پرم شکسته
غم از دلم بدر کن ناله سحر کن
درمونه چرخ فلک نگشته آب از سرم گذشته چشمم زگریه سر کن ناله سر کن
از خونتون بیایین بیرون ای ادمای خوشبخت
مرا تماشام بکنین به من میگن سیه بخت
آرزوهام جوون جوون تو دشت سینه مردن
چرا منا ای خدا جون با خودشون نبردند با خودشون نبردند
یه روز دوتا چشم سیاه اومد تو سرنوشتم
عاشق شدم تو قلب خود اسم اونا نوشتم
عاشق شدم نمی دونستم عاشقی جنونه
آدم میشه دربدر و دیوونه زمونه
عاشق شدم نمیدونستم عاشقی جنونه آدم میشه دربدر و دیوونه زمونه
چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد چراکه
واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد
کسی معنای آن را نمی فهمد اگر من از تو آب ونان بخواهم تو درخواست مرا درک میکنی
اما هرگز این دستها ی تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه میسوزاند و گاه منجمد میکند
درک نخواهی کرد؟
دلم تنگه دلم تنگ![]()
چرا دنیا به من داره سر جنگ![]()
زمونه از من مسکین چه می خواد![]()
که بر قلبم زکینه میزنه چنگ![]()
خدا رنج و ستم اندازه داره ![]()
به دنیا درد و غم اندازه داره![]()
شدم از غم دچار درد و منت![]()
گناه من چه بود غیر محبت![]()
سیه بختم خودم میدونم ای دل![]()
که میمیرم به ناکامی به غربت![]()
خدا رنج و ستم اندازه داره![]()
به دنیا درد و غم اندازه داره![]()
چرا غم ریشه جونم گرفته![]()
چرا محنت گریبونم گرفته![]()
خداوندا مگه من دل نداشتم![]()
چه دردی نور چشمونم گرفته![]()
خدا رنج و ستم اندازه داره![]()
به دنیا درد وغم اندازه داره![]()
به سراغ من اگر میآیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهای هوا،پرقاصدکهایی است
که خبر میآرند،ازگل واشده ی دورترین بوته خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح ب هسر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان،چترخواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدامیاید
آدم اینجا تنهااست
ودر این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر میایید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک برداردچینی نازک تنها

غير از اين داغ که در سينه سوزان دارم
ای دل ز زمانه رسم احسان مطلب
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبی درد تو افزون گردد
با درد بساز و هیچ درمان مطلب
قصه باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد
تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم به غم زمونه خندید
آسمون قصر جنونی آسمون تشنه خونی
آسمون مست گناهی
آسمون چه رو سیاهی
اگه زندگیم عذابه
یه حبابه روی آبه من به گریه ها میخندم میگم این همش
یه خوابه
غم گرفته در تمام لحظه هایم.........
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد..............
آسمان غم گرفته لحظه ی طوفانیم را حس نکرد......
شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم آب شده مثل کویری تشنه
شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد
باغ هر سال سیب میداد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد
تقدیم به ام
سینه میسوزانی ای دل چو می آوازی سخن
بس کن این شب ناله ها را از چه خواهی رنج من
جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو
هر چه کرد آن یار دیرین باتو ناز شصت او
هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است
حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است
از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی
سینه رنجور من در التهاب انداختی
در کف تو بود آنچه عمری آرزو میداشتی
پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی
ای دل دیوانه شو این مرام زندگی است
هر که گریان کرد چشمی نصیبش خندگی است
وصل گل رویان شنیدی پا زسر نشناختی
عیش نااهلان گزیدی تا گل خود باختی
د ر پس و پیشت گل خوش عطر وبو بسیار بود
آن گلی که از جور تو پژمرده میشد یار بود
همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر میزدی
مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی
با همه خوردی زتو آرامش و شادی ربود
آنچه پایینت کشید از قله ها نفس تو بود
در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ
رفت عمری نفهمیدی از کجا خوردی دریغ
هر نگاهی مرهم دیدار روی یار نیست
هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست
یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی
در میان باده نوشان اعتباری داشتی
از گذرها میگذشتی خیره سر هنگام جو
روز و شب با یار دیرین مینشستی روبرو
حالیا بی ها و هویی آن طرف بازی چه شد
یار را بازی گرفتن آخر بازی چه شد
این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست
هر دلی ارزان فروشدیار او را این سزاست
اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست
آبروی هر کسی در آبروی یار اوست
گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست
پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی است
گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی
بس نکردی سرکشی اکنون اسیر آتشی
شب سحر شد بامداد آمد تو مینالی هنوز
نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
پستی و هرزگی و هرزه دری حسرتا بهر کسی عار نبود
زار و بدبخت و گرفتار کسی که به این عار گرفتار نبود
این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست
وقتی که عاطفه را میشه به آسونی خرید معنی کلام عشق خالی تر از باد بهار
اما من که آخرین عاشق دنیام ماهی مونده به خاک و اهل دریام
از همه دنیا برام یه چشمه مونده چشمه ای به قیمت همه نفسهام
از همینه که همه عمرما مدیون توام تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام
بی نیازی به تنت قلندرم تنها لباسه اما دستام به زریهه تو دخیل التماسه
خسته و زخمیه دسته آدمکهای بدم پشت پا به رسم بی بنیا به این دنیا زدم
من برای گمشدن از خدا غرق تو شدم راه دور عشقما پیمودم اینجا اومدم
خسته و در بدرم؟
حرفها دارم
با تو ای مرغی که میخوانی نهان از چشم
وزمان را با صدایت میگشایی
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود میزنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من میربایی؟
در کجا هستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق
میپری از روی چشم سبزیک مرداب
یا که میشویی کنارچشمه ی ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
ونمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا
تنها به تماشای چه ای؟<
بالا،گل یک روزه ی نور
پایین تاریکی باد
بیهوده مپای،شب از شاخه نخواهد ریخت،ودریچه ی خدا
روشن نیست
از برگ سپهر،شبنم ستارگان خواهد پرید
تو خواهی ماند،وهراس بزرگ.ستوه نگاه،وپیچک غم
بیهوده مپای
برخیز،وهم گلی،زمین را شب کرد
راهی شو،که گردش ماهی،اندوهی در پی خود نهاد
زنجره را بشنو :چه جهان غمناک است،وخدایی نیست،
وخدایی هست ،وخدا بی گاه است،ببوی و برو،وچهره ی زیبایی در خواب دگر ببین
منم این خسته دل درمانده
به تو بیگانه بناه آورده
منم آن از همه دنیا رانده
در رهم هستی خود گم کرده
از ته کوچه منا میبینی
میشناسی اما در میبندی
شاید ای با غم من بیگانه
بر من از بنجره ای می خندی
با تو حرفی دارم خسته ام بیمارم
جز تو ای دور از من از همه بیزارم
جز تو ای دور از من از همه بیزارم
گریه کن گریه نه بر من خنده
یاد من باش و دل غمگینم
باکی ام دیدی و رنجم دادی
من به چشم خودم این میبینم
خونه بی روزی من در باد شد
که بگویم زتو هم دل کندم
خسته از این همه دلتنگی هام
بر تو و عشق و وفا میخندم
با تو حرفی دارم خسته ام بیمارم
زیر لب میگویم از تو هم بیزارم
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
ربروی تو کیم من یه اسیر سر سپرده
چهره ی حکیده ای که تو غبار آیینه مرده
من برای تو چی هستم کوه تنهای تحمل بین ما پل عذابه من خسته پایه ی تو
ای که نزدیکی مثه من خیلی اما خیلی دوری
خوب نگاه کن تا ببینی چهره گرم و صبوریم
کاشکی میشد تو بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم نشسه و خستم
ببین چه خستم غرور سنگم اما شکسته
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم
تو بخونی تا بدونی از خودم نشست و خستم
تنها غرور م عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سرا پا بی خیالی من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خسته ام را تا کرد
زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم
این که اسمش زندگی نیست جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکسته ام قصه ی فردای من نیست
این ترانه ی زبانه این صدا صدای من نیست
ببین چه خستم تنها غرورم عصای دستم
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلاً غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را ؟؟
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی
جمع ما جمع نباشد تو پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من ، هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
..
من مرغکی پر بسته ام از زندگانی خسته ام
خیلی دلم گرفته
از گردش این روزگار دارم شکایت بیشمار
عمر و جونیم رفته خیلی دلم گرفته چه کنم با دلی که شکسته
به دلم کوه غصه نشسته چه کنم با غریبی قلبم
که برام هر دری شده بسته بروم خسته از همه کس
خسته از همه جا سر به گریه گذارم شدم غرق درد و بلا
بیش از این به خدا تاب غصه ندارم![]()

در آسمون دل من پرنده پرنمیزنه
به کلبه غم زده ام محبت سر نمیزنه
یه مهربون یه همزبون حلقه بدر نمیزنه
هر چی غمه مال منه بر طرز غمهای منه
هر جا میرم تو قصه ها چون سایه دنبال منه
خاطرات تلخ رفته همه جز همسفرم
کاشکی من گذشته ها را بشه از یاد ببرم
غم همیشه با منه مثل همزاد منه این طلسما میشکنه
یه مهربون یه همزبون حلقه بدر نمیزنه

عمریه غم شده مهمون دلم از دورنگی ها پریشونه دلم
آدما همدیگه را گول میزنن دست نذار روی دلم خونه دلم
ای خدا قلبه آدما مثله سرابه یا عطا کن چاره یا مردن ثوابه
اون که از رفاقت و مردونگی حرف میزنه
میاد و از پشت سر خنجر به آدم میزنه
خط باطل میکشه رو شوق وسرمستیه تو
میدوزه چشم طمع بر همه ی هستیه تو
ای خدا قلبه آدما مثله سرابه
یا عطا کن چاره یا مردن ثوابه
تو آخرین؟
تو آخرین سکوتی برای سرزمینم تو آخرین غزالی به دشت پر خزینم
تو آخرین کبوتر تو آخرین نسیمی
ببوی درد عشقم تو آخرین شمیمی
تو آخرین صفا ی صدای آبشاری
برای جنگل سبز تو نغمه ی هزاری
برای بازگشتم تو آخرین نشانی
برای قلب سردم تو بهترین توانی
برای دفتر غم تو آخرین کلامی
برای قلب خسته ام تو آخرین پیامی
بگوی که روزگاری به سرزمینم آیی
تو ای رمیده ی من تو هم از آن مایی
شقایق
با شقایق میتوان در بزم گل پروانه شد
غریبی بیکسی بیگانه ی بیگانه شد
با شقایق میتوان تا مرز دل پرواز کرد
با شقایق میتوان با عشق هم همخانه شد
شاهدان عشق مرا دیوانه میپنداشتند
با شقایق میتوان دیوانه دیوانه شد
چهره ی گل زشادی رنگ مستی میگرفت
چون شقایق جام بزم مستی مستانه شد
چون عروس باغ صور ت را به نامحرم گشود
قصه ما با شقایق غصه ای جانانه شد
قصه عشق من و او قصه ای کوته نبود
داستان عشق ما زیباترین افسانه شد

میروم دیگر چون پرستوها تاکنم ترک اشیان دیگر
بر نمیگردم زین ره رفته چون نمیگردی مهربان دیگر
خسته از تاریکی شبهام میروم افسرده و تنها تا کشم تا قصر رویاها
تا ببینم طلوع فردا رابه جز اشک غم تو بارانی به کویر دلم نمیریزد
جز نوای غم و پریشانی زدل ساز من نمی خیزدمیروم آهسته از سر راهت
برو دست خدا به همراهت

